وسپای طوسی

یه هو نگاه می‎کنی و می‎بینی بعضی چیزا نیستند و تو اصلا متوجه نشدی کی ناپدید شدند. مثل موتور وسپا.

...

مثل آدمایی که گم شدند و دیگه نیستند... 

...

یا مثل آدمایی که هستند اما دیگه اونی که بودند نیستند. عوض شدند. نمی‎فهمی کی اون آدم رفت و کی این یکی جاش اومد...

...




درست مثل یک سگ هار

با قیافه طلبکار جلو آمد و با صدای بلند داد زد"هوی یابو چه خبرته؟ چرا یه هو میزنی رو ترمز؟"
و "هوی یابو" را چنان کشید که یک هو چیزی توی دلم فرو ریخت. عرق کردم، ترس تمام وجودم را گرفت، دهانم خشک شد، زبانم قفل شد...
عجب آدم پررویی است. هر بچه تازه از شیر گرفته‌ای می‌داند که او مقصر است؛ از پشت زده بود.  پس چرا طلبکار است!؟
در آن زمان کوتاه هر چه فکر کردم هیچ حرفی به زبانم نیامد؛ مستاصل شدم، به هم ریختم، دوست داشتم بزنم زیر گریه...
به والزاریاتی خودم را جمع جور کردم. تمام توانم را جمع کردم، رفتم جلو، چشمانم را بستم و چنان زدم توی گوشش که برق از سه فازش پرید...
(می‎دانم این حرف علمی نیست! مگر بدن انسان توان تولید برق سه فاز دارد؟ و به فرض محال که داشته باشد؛ باید بگوییم "برق سه فازش پرید" نه "برق از سه فازش پرید". یک "از" ناقابل معنای جمله را به هم می‌ریزد. می‌بینید، حتی غیرعلمی‌ترین حرف‌ها را هم نباید بی‎حساب و کتاب ادبی زد.)
نفهمیدم چه طور این کار را کردم! اصلا اهل کتک کاری نیستم. هنوز هم نمی‎دانم چه نیروی ماورایی دستم را گرفت و توی گوش آن بیچاره خواباند! اما فهمیدم که می‎خواهد دست پیش بگیرد تا پس نیفتد.
یک فامیل دعوایی داریم که می‎گفت :"سگا از چشم حریف می‎فهمند که ترسیده یا نه. تو دعوا زور مهم نیست ترس مهمه؛ هر کی بترسه بازنده‌ست."
فکر کردم نباید بترسم. و مهمتر از آن باید بترسانمش. قاعدتا برای ترساندش باید خودم را عصبانی نشان بدهم. و بیشتر که فکر کردم دیدم من اهل فیلم بازی کردن نیستم پس باید واقعا عصبانی شوم.
به محض بلند شدن صدای سیلی با آخرین توان داد زدم:"پدرسگ عوضی زدی صندوقو به موتور چسبوندی هفت قورت و نیمتم باقیه؟" و با مکث اضافه کردم:"مرتیکه‌ی نفهم بی‌شعور!"
(بعدا که فکر کردم دیدم دوقورت و نیم درست است و واقعا نمی‌دانم در آن لحظه هفت را از کجا آوردم؟ شاید خواستم به قضیه شدت بیشتری بدهم تا ترس بیشتری ایجاد کنم. راستش هنوز در مقام دفاع از روی ضعف بودم چون اولین برخوردش خیلی تهاجمی و اثرگذار بود و هنوز ته دلم می‎ترسیدم.)
در حالی که چشمانش از شوک سیلی گرد و متعجب شده بود با صدایی بلند اما کمی آرام‌تر از دفعه قبل و باز با لحنی طلبکار داد زد:"چرا می‎زنی؟ تو اگه یه هو ترمز نکرده بودی که این طور نمی‌شد!"
و لرزش صدایش خیالم را راحت کرد. من برنده بودم. ترسش را حس کردم...
اما برای محکم‌کاری درجه عصبانیت را بالاتر بردم:"ریدم تو دست افسری که پای گواهینامه‌ی توی احمقو امضا کرده، پس رعایت فاصله رو برا عمه‎ت گذاشتند بی‌شعور نفهم؟"
هر چه بیشتر و بلندتر فحش می‌دادم گرم‌تر می‌شدم و هر چه گرم‎تر می‌شدم ترس بیشتری در چشمانش می‌دیدیم و همین ترس جری‌ترم می‌کرد؛ درست مثل یک سگ هار.
"گوساله تو الآن باید توی دهت گوسفند بچرونی، تو رو چه به ماشین آخه؟ به جای عذرخواهی، واسه من دم کلفت می‌کنی کره‎خر کثافت؟"
و این کره‌خر کثافت خیلی جواب داد چون دیگر آن‌قدر عصبانی شده بودم که خودم هم داشتم به فنا می‌رفتم و لازم داشتم حرفی بزنم که خالی شوم. این‌طور مواقع فحش "ک"دار خوب جواب می‌دهد که خب در دهان من یکی نمی‌چرخد اما این دو فحش جایگزین خوبی بودند؛ خصوصا آن تشدید روی کره‌خر خیلی خالی‎ام کرد.
واقعا احساس سبکی کردم و وقتی دیدم دور دست من است و حریف هم جا زده دوباره امتحان کردم:
"کره‌خر کثافت گوسفنداشو فروخته ماشین خریده اومده شهر شلنگ‌تخته می‌ندازه."
و این انتخاب سوم شخص به عنوان مخاطب جمله، تکنیکی بود برای آرام کردن دعوا. به هر حال من اهل کتک‌کاری نیستم و باید کاری می‌کردم تا قائله ختم به خیر شود. و او هم این را فهمید و ترس چشمانش کم شد. اما کافی بود بخواهد از این نرمی سوءاستفاده کند و به باج‌خواهی چیزی بگوید تا دوباره فوتی به آتش درونم کنم و دیگر ترتیبی برای فحش‌ها نشناسم و هر چیزی را از دهان بگذرانم...

که خوشبختانه چنین حماقتی نکرد و من هم تتمه عصبانیت را با چند غرولند کاهشی به صفر نزدیک کردم  و افسر آمد و کروکی کشید و کوپن بیمه و ما را به خیر و شما را به سلامت.




چشایی من

برای من غذای بد وجود نداره اما آشپز بد چرا





در خشت خام

مدتی پیش کتاب در خشت خام رو خوندم. خیلی کتاب جالبیه. نراقی فارغ از شخصیت سوءتفاهم‎برانگیزش نظرات جالبی داره.

در تعریف ریا می‌گه: «ذات حكومت مذهبی در قرون وسطی در اروپا دیده‌ شد. كه به یك نوع ریاكاری مذهبی انجامید. از آنجا كه هیچ وقت رفتار انسان عینا مطابق با احكام مذهبی مندرج در كتاب‎های آسمانی نیست بنابراین بین واقعیت و ادعا فاصله به وجود می‌آید و این فاصله را ریا پر می‌كند».

در بیان خودش می‌گه: «به رفتار اشخاص بیشتر از ادعاها و گفتارشان توجه دارم. اصولا هر آدمی را در هر سنی كه باشد تا حدی كودك و نوجوان فرض می‌كنم و از اشتباهاتش چشم‌پوشی می‌كنم. حتی نزدیكانم و افراد خیلی برجسته را»

می‌گه هیچ وقت گریه نمی‌كنه.

درباره منش و روحیات ایرانی نظرات قابل تاملی داره:

- قائل به تفاوت‎های انسانی نیستیم.
- زود از هم دلخور می‌شویم زیرا زیاده‌طلبیم و از دوستمان انتظار داریم در همه موارد مثل ما باشد.
- مناسبات اجتماعی را نمی‌دانیم برای همین در حالی می‌خواهیم جامعه دموكراتیك ایجاد كنیم كه هنوز خودمان برای آن آمادگی نداریم.
- ریا كار و متظاهر هستیم. راستگویی و صداقت در ایران مشكل ساز است.
- وقتی عقاید یك شخص را نفی می‌كنیم فكر می‌كند خودش و شخصیتش را نفی كرده‌ایم.
- در ادبیات ما همیشه انسان‎های كامل تصویر شده‌اند برای همین ما هم می‌خواهیم در همین مدل جا بگیریم در نتیجه به دنبال انسانی غیرواقعی و خیالی هستیم.
- ذاتا حسود هستیم و در عین رفاقت و صمیمیت با دوستمان، به او حسادت هم می‌كنیم.
- عیب خودمان را نمی‌دانیم و یك دید واقعی نسبت به خودمان نداریم.
- می‌خواهیم همه را مثل خودمان كنیم بدون آنكه خودمان ذره‌ای تغییر را بپذیریم.
- تمامیت خواه هستیم یعنی انتظار داریم همه چیز یك انسان خوب باشد و تا یك چیز بد در فردی می‌بینیم زود از او سرخورده می‌شویم.
- اگر از كسی خوشمان آمد همه چیزش را تایید می‌كنیم و اگر نه همه چیزش را رد می‌كنیم.

و بر اساس دلایل بالا نتیجه می‌گیره كه در ایران روابط اجتماعی و سیاسی و به طور كلی همكاری صمیمانه در هر زمینه‌ای مشكله...





پاسخی به پاسخی


چند روز پیش مطلبی نوشتم درباره تبعات زلزله تهران برای خونسار. دوست عزیزم آقای دهاقین پاسخی مبسوط دادند و من هم پاسخی به پاسخ ایشون. کسانی که علاقه  دارند تشریف ببرند ادامه مطلب.




ادامه نوشته

تعصب، اعتدال

تعصب مذهبی نسبیه؛ بیشتر آدم‎ها خودشون رو نقطه اعتدال می‎دونند و دیگران رو یا متعصب و یا بی‎دین.