ــــــــــــــــــــــــــکـُـمِـشــــــ

صبح تو دفتر آزمایشگاه بیمارستان پوستری دیدم که این شعر روش نوشته شده بود:

به تاوان نمو ریشه‌هایش
درخت بید باغی را بریدند
عجیب آن بود از آنانی تبر خورد
که زیر سایه‌اش می‌آرمیدند

برام سواله که چرا معمولا خودمون رو بزرگ می‌دونیم؟ چرا معمولا خودمون رو مظلوم می‌دونیم؟ یعنی واقعا ما اون‌قدر بزرگیم که ادعا کنیم ریشه‌هامون دل خاک رو درنوردیده؟ اون‌قدر بزرگیم که ادعا کنیم سایه‌گستر آرامش دیگرانیم؟
واقعا ما اون‌قدر مظلومیم که به هر کس خوبی کردیم، بهمون بدی کرد؟ یعنی ما هیچ تقصیری نداشتیم؟ تقصیر ما صرفا بزرگی و مهربونی و عسلی کردن انگشت بوده؟ واقعا ما تک‌گل زیبای خلقتیم و ملت همه شمربن ذی‌الجوشن؟
...
مردم؟

 

 بعد پیدا شد: 

مرا از چشم‌ها انداخت خوبی‌های بی‌حدم
که دل را می‌زند چیزی که بی‌اندازه شیرین است

 

 

 

 

 

+  -  93/07/27 -  14:31  -  کمشــ  | 

جوون که بودم با نزدیک شدن به آدم‌های بزرگ، ازشون دلزده می‌شدم...
برای من شجریان اونقدر بزرگ بود که نمی‌تونستم تصور کنم با همکارش لطفی، سر موضوعات شغلی دعوا کنه. برای من بیضایی اونقدر بزرگ بود که نمی‌تونستم تصور کنم وقتی تهیه کننده فیلمش دیگرانند فیلمش جشنواره‌ای و کم‌فروشه اما وقتی سرمایه‌گذار خودشه، فیلمش پرفروشه. برای من خاتمی اونقدر بزرگ بود که نمی‌تونستم تصور کنم یه جاهایی اشتباه کنه. من حتی دوست نداشتم صدایی که از ناظری محبوبم می‌شنیدم، از حنجره انسانی با این شکل و شمایل خارج بشه...
برای من آدم‌های بزرگ، همیشه و همه جا بزرگ بودند و دوست نداشتم کوچکترین ترکی در هیچ کدوم از ابعاد شخصیتشون ببینم...

اما کم کم فهمیدم آدم‌ها در درجه اول آدمند و عناوین تحصیلی و شغلی و فرهنگیشون نمی‌تونه اون‌ها رو از "انسان معمولی" بودن خارج کنه. و این یکی از موضوعاتی بود که قصد داشتم یه روزی درباره‌ش بنویسم. دیشب تو ولگردی‌های مجازیم دیدم یکی از این آدم‌های بزرگ به زیبایی به این موضوع پرداخته.

آرش نراقی:
گاهی پیام‌های بسیار مهرآمیزی از دوستانی نادیده دریافت می‌کنم که غالباً بر تصویر نادرست و مبالغه‌آمیزی از من شکل گرفته است. می‌دانم که تعارف بخشی از فرهنگ ماست و می‌دانم که نویسندگان غالباً جوان این پیام‌های لطف‌آمیز به سائقۀ شور آرمان‌گرای جوانی، مستعدند که از آدم‌ها هویت‌های آرمانی در ذهن بپردازند. اما این مسأله نگرانم می کند. من خودم فرد آرمان‌گرا و آرمان پردازی بوده‌ام، و می‌دانم که این ذهنیت چگونه تصویرسازی می‌کند و شیفتگی می‌آفریند. اما حقیقت این است که در غالب موارد، انسان‌هایی که سخت می‌ستاییم، در واقع بسیار معمولی‌تر از آن چیزی هستند که گمان می‌کنیم. یک نویسنده با بهترین چهره‌اش در عرصه عمومی ظاهر می‌شود. مخاطب با ناب‌ترین لحظه‌های او انس می‌گیرد، و بر مبنای آن لحظه هاست که از او تصویری در ذهن می‌پروراند، و در نهایت دل‌شیفته‌اش می‌شود. اما واقعیت این است که بیشتر لحظه‌های زندگی بیشتر ما، بسیار پیش پا افتاده و ملال‌آور است. ممکن است که یک نویسنده در لحظه‌های ناب و خلاق‌اش فردی جذاب باشد، اما همین فرد چه بسا در متن زندگی روزانه فردی غالباً کم حوصله، زودرنج، پرتوقع، متکبر و "مرکز عالم خلقت" باشد. برای همین است که در غالب موارد آشنایی نزدیک با چهره‌های صاحب‌نام مایۀ سرخوردگی است. توصیه من به جوان‌ترها این است که در تصویرسازی از آدم‌های صاحب‌نام مبالغه نکنند، یا اگر روحیه آرمان‌گرای‌شان سرکشی می‌کند، دست‌کم به چهره‌های محبوب و آرمانی‌شان زیاده نزدیک نشوند: یا واقع‌بین باشیم، یا فاصله‌ها را حفظ کنیم!

 

 

 

 

+  -  93/07/17 -  21:25  -  کمشــ  | 

بیخود می‌گند شامپو بچه چشمو نمی‌سوزونه؛ من امتحان کردم. این سوء استفاده آشکار از بی‌زبونی این طفلای معصومه!

 

 

 

 

+  -  93/07/06 -  22:28  -  کمشــ  | 

کیبرد برای من خیلی راحت‌تر از قلمه. با قلم نمی‌تونم حرفم رو روی کاغذ بیارم. با قلم نمی‌تونم حواسم رو متمرکز کنم و نمی‌تونم خوب بنویسم. اما با کیبرد فکرم رها می‌شه و خیلی راحت درونم رو می‌نویسم. موقع نوشتن، کیبرد رو حس نمی‌کنم، متوجه نمی‌شم رابط بین من و نوشته اونه؛ بهش عادت کردم...

کتاب دیجیتالی رو هم راحت می‌خونم. قبلا باش راحت نبودم اما سعی کردم راحت بشم. و امروز کتاب دیجیتالی با کتاب فیزیکی فرقی برام ندارند.
به نظرم وقتی زمانه چیزی رو تو دامنمون می‌ذاره بهتره سعی کنیم زودتر باش خو بگیریم. اینها وسیله هستند نه هدف و اتفاقا امکاناتی در اختیارمون می‌ذارند که قبلا نداشتیم...
میل به ثبات می‌تونه مانعی برای زندگی روان و جاری باشه و ای بسا مانع درک دوران جدید...

 

 

 

 

+  -  93/06/31 -  20:46  -  کمشــ  | 

نفرت یه رابطه‌ست؛ رابطه بین ما و منفور. برای رهایی کامل از چیزی باید رابطه رو از بین برد.

 

 

 

 

+  -  93/06/24 -  9:38  -  کمشــ  | 

مدتی بود موسیقی گوش نمی‌کردم. احساس می‌کردم از موسیقی پر شدم و نیازی بهش ندارم. اما The Lonely Shepherd ثابت کرد که در سیری کامل هم می‌شه یه لقمه خورد...

اینم لینک تصویریش تا ببینید این صدای آسمانی از چه سازی خارج می‌شه

 

 

 

 

+  -  93/06/18 -  23:25  -  کمشــ  | 

این متن نوشته حامد میمه. من نمی‌شناسمش و آدرسی هم ازش ندارم. اما اونقدر از متنش لذت بردم که حیفم اومد شما رو تو لذتش شریک نکنم:


1- شخصیت «لئونارد» در فیلم «Memento» ساخته «کریستوفر نولان» بیماریست دچار ضایعه مغزی در ناحیه هیپوکمپوس. در این بیماران کلیه خاطرات قبل از ایجاد ضایعه به صورت کاملا طبیعی وجود دارند اما بعد از ایجاد ضایعه فرد توانایی ایجاد خاطرات جدید را ندارد. این افراد اصطلاحا تنها «حافظه کاری» دارند. تا زمانی که با اطلاعات درگیر باشند وجود دارد و بعد محو می‌شود. برای او همه چیز از میانه آغاز می‌شود. ناقص. قضاوت‌هایش براساس رخدادهای لحظه‌ای‌ست و با رجوع به همان قضاوت‌ها عمل می‌کند. هیچ‌گاه نمی‌فهمد در چه بازی‌ای قرار دارد، داستان چیست و دوست و دشمن‌اش کیست. در حقیقت حافظه به مثابه پیونددهنده رخدادها، اشخاص و... عمل می‌کند اما وضعیت لئونارد به نوعی فقدان برقراری پیوند بین وقایع، اشخاص، مکان‌ها و زمان‌ها است.

2- انسانِ جهان قدیم جغرافیا، روابط، رخدادها و در کل ادراکات محدودی داشت. باقی جهان و رخدادهایش برای او تاریک بود، هیچ بود یا اساسا نبود. این فضای بسته و محدود بستری برای رفتارهای خرافی و اشتباهات ابتدائی بود. اما اگر بپذیریم که آمال، اهداف و آرمان‌های انسان تابعی از ادراکات اوست، بین آرمان‌های انسان قدیم، ادراکاتش، بدن‌اش و جهان اطرافش هماهنگی معناداری وجود داشت. به نوعی انسان جزئی از اکوسیستم بود. در نتیجه، اگرچه عناصر سازنده این زندگی محدود بود اما دارای پیوندهایی غنی و مستحکم بود.

3- بدنِ انسانِ جدید از همان جنس است. محیط او بزرگتر شده. کم‌وبیش خرافه و رفتارهای حماقت‌بار وجود دارد اگرچه پیچیده‌ و پنهان‌تر. دایره روابط، رخدادها و ادراکات از جغرافیای بومی عبور کرده و به همان نسبت، اهداف، آرزوها و قضاوت‌هایی به وسعت دنیا پیدا کرده است. با دیدن عکسی زندگی در جایی یا داشتن چیزی را آرزو می‌کند، با این‌که آن را نمی‌شناسد تنها رهیافت حسی‌اش عکسی‌ست از آن که می‌بیند. آن‌چه می‌خواند، ‌آن‌چه می‌بیند و درک می‌کند تکه‌های از جهانی است که هیچ‌گاه آن را ندیده و شاید نخواهد دید. حرص بلعیدن همه‌چیز را دارد و چون ظرفیت بدن‌اش، توانایی تجزیه و ترکیب ادراکات ورودی را ندارد، لاجرم هر رویداد، رابطه و هویت را نیم‌جویده رها می‌کند. ظرفیت ذهنی که می‌توانست به ادراکات غنا و به پیوندها قدرت بخشد در مقابل حجم بزرگی از اطلاعات داخل‌شونده به هرز می‌رود. برداشت‌های سطحی معیاری برای عمل می‌شوند و قضاوت‌های کور نقشه راه. با شدت گرفتن سرعت اطلاعات و قضاوت‌ها معیارهای کیفی رفته‌رفته کمّی می‌شوند و جای خود را به گزینه‌ها و برچسب‌ها می‌دهند: بدبخت/خوشبخت، برد/باخت، و... و ما: ماشین‌های برچسب‌زن.

4- حجم بزرگ اطلاعات، روابط و ادراکات ما نهایتا دارای انسجام معناداری نیستند، نه بین خودشان، نه بین آن‌ها و زندگی ما و محیط. صرفا جزایری تک‌افتاده‌اند که معلوم نیست چه ارتباطی باهم دارند. واقعیت این است که تشکیل یک هدف یا آرمان که باعث انسجام در زیست فردی شود نه با ادراکات گسترده سطحی که با داشتن شبکه‌ای از پیوندهای غنی ممکن است. تنها در این صورت است که انسان تجربیاتی یگانه و ناب را در دنباله حیات بشری در طول تاریخ ایجاد می‌کند و فرصتی را برای رشد به نسل‌های بعد هدیه می‌کند. شاید نیاز مبرم انسان معاصر کوچک‌کردن جهان ذهنی و هماهنگ کردن آن با ظرفیت بدنی و محیطی‌اش باشد. نوعی خلوت‌گزینی نه از جنس عرفانی و رهبانی که به منظور ایجاد تعادل از دست رفته و به عنوان کنشی آگاهانه. در بخشی از دیالوگ پایانی فیلم «افسانه 1900» ساخته «جوزپه تورناتوره» 1900 به ماکس چنین چیزی می‌گفت:« یه پیانو رو در نظر بگیر. کلیدها شروع می‌شن، کلیدها تموم می‌شن و می‌دونی که 88 تا کلید هست. کسی تعدادشون رو کم یا بیشتر نمی‌کنه. بی‌انتها نیستن. این تویی که بی انتهایی. و با اون کلیدها آهنگی که می‌سازی، بی‌انتهاست. من این رو دوست دارم. و باهاش می‌تونم زندگی کنم. اما تو، من رو جایی می‌بری و چیزی رو جلوی چشمم می‌ذاری که میلیون‌ها کلید داره. میلیون‌ها و میلیون‌ها کلیدی که پایانی ندارند. ماکس، این حقیقته. کلیدها پایانی ندارند. اون کی‌بورد بی‌انتهاست. و اگر اون کی‌بورد بی‌انتها باشه، پس با اون کی‌بورد نمی تونی آهنگی بسازی.»

 

 

 

 

 

+  -  93/06/10 -  7:43  -  کمشــ  | 

مطالب قدیمی‌تر