ــــــــــــــــــــــــــکـُـمِـشــــــ

"همه‌ی دکترای حسابی می‌گند روزه برای بدن ضرر داره"
"مگه می‌شه 17 ساعت آب نخورد!؟ کلیه‌ها داغون می‌شند"
"روزه مال عربای سوسمار خور بوده که نون نداشتند نه ما که تمدنمون ال بوده و بل"
...
...
"تو چته که روزه نمی‌گیری؟ تو که از منم قوی‌تری!"
"اون دنیا که چوب نیم‌سوز تو آستینت کردند می‌فهمی کلیه‌ت سالم مونده یا نه"
"اونوقت که ما حوریا رو بغل می‌کنیم قیافتو می‌بینم"
...
...
من نمی‌فهمم چرا اونایی که روزه نمی‌گیرند تلاش می‌کنند روزه‌دارها رو از روزه منصرف کنند و اونایی که می‌گیرند بر این اساس روزه‌نگیرها رو قضاوت می‌کنند؟ تو دنیایی که هر کس می‌تونه تحقیق کنه و راه خودش رو پیدا کنه چه اصراریه که ما برای دیگران تعیین تکلیف کنیم؟ چرا بی‌خود و بی‌جهت بین آدما مرز می‌سازیم و مرزها رو پررنگ می‌کنیم؟
کاش هر کس تو عمل خودش محکم باشه و اجازه بده دیگران هم هر طور خودشون تشخیص می‌دند عمل کنند. این یعنی اعتماد به نفس.

 

 

 

+  -  93/04/25 -  20:9  -  کمشــ  | 

یکی از مشکلات همشگیم برای روزه گرفتن ضعف بعد از ظهر بوده. دلیل اصلی این موضوع هم اینه که سحر نمی‌تونم خوب غذا بخورم. یه روز گفتم افطار هیچی نمی‌خورم تا سحر حسابی گرسنه بشم و حسابی بخورم. افطار فقط یه دونه سیب خوردم و به امید سحری پرخوراک و چرب و چیلی خوابیدم...
چشمتون روز بد نبینه! تا گوشمو باز کردم صدای اذان صبح رو شنیدم و فهمیدم کار از کار گذشته و مجبور شدم اون روز رو بی‌سحری بگیرم... تصور کنید قیافه بنده رو موقع ضعف عصرگاهی...
...

دقت کردید چه قدر برنامه‌ریزی می‌کنیم برای روزه شکم؟ چی بخورم تشنه نشم؟ چی بخورم گرسنه نشم؟ چی بخورم قندم نیفته؟ چی بخورم فشارم نیفته؟ کی بخوابم که بتونم تحمل کنم؟ چه کار کنم که روز زودتر بگذره...
...
تا حالا شده برنامه ریزی کنیم برای روزه زبان؟ چه کار کنم که دروغ نگم؟ چه کار کنم که غیبت نکنم؟ چه کار کنم که بی‌ادبانه حرف نزنم؟
...
یا روزه‌های دیگه:
چه کار کنم که خوش خلق باشم؟
چه کار کنم که کسبم حلال باشه؟
چه کار کنم که حقوقم حلال باشه؟
چه کار کنم که دوستم ازم راضی باشه؟
چه کار کنم که ارباب رجوعم راضی باشه؟
چه کار کنم که حسود و بخیل نباشم؟
...

تا حالا کسی رو دیدید که روزه‌ای به جز روزه شکم گرفته باشه؟

 

 

 

+  -  93/04/19 -  13:33  -  کمشــ  | 

با سپاس از کلیه نیروهای ارضی و سماوی که به من کمک کردند تا خودم باشم و تو رودربایستی و ملاحظه‌کاری‌های مرسوم نیفتم و به اونچه که نیاز روانیم هست جامه عمل بپوشونم، اعلام می‌کنم در گام نخست بیست و پنج  وبلاگ از فهرست وبلاگ‌هام حذف شدند و زین پس فقط دوستانی که دل و دماغ نوشتن دارند اسمشون این بغل خواهد درخشید و به پیشنهاد مشیانه‌ی عزیز اسم ستون رو هم گذاشتم به روزشونده‌ها.
متاسفم که بی‌انگیزگی این دوستان بیشتر از لطفشون به منه و نتونستند با وجود محبتی که به من دارند، یه تکونی به وبلاگ بدند. من این رو خیلی خوب درک می‌کنم چرا که برای خودم هم پیش اومده و هیچ بنی بشری نتونسته کوکم کنه برای نوشتن...
البته و صد البته و هزار و سیصد البته حذف این دوستان از لینکدونی به اون معنا نیست که ذره‌ای (تو بواژ اندازه توک سیزن) از ارادت و محبتم نسبت بهشون کم شده باشه. این دوستان برای من زنده هستند و بر اساس تئوری مرگ مولف شخصیتشون ربطی به وبلاگشون نداره. شاید بشه گفت وبلاگ قسمتی از شخصیتشون بوده که فعلا به هر دلیل تعطیله. آدرس وبلاگشون رو هم توی ریدرم حفظ کردم و به محض این‌که مطلبی بنویسند متوجه می‌شم و میرم دست بوس...


"مدینه" رو هم ببینید. تو این شیش قسمت اول چنان ریتم سریع و قصه‌ی پری داشته که گمونم بشه تا آخر باش پیش رفت. دست کم امیدوارم.


باقی بقای عمر دوستان...

 

 

 

+  -  93/04/14 -  15:44  -  کمشــ  | 

لینکدونی من خیلی شلوغ شده. پر از اسم‌های زنده و مرده و محتضر! اسم‌های مرده و محتضر، اذیتم می‌کنند. دوست ندارم ببینمشون و فکر کنم کجا هستند و چه می‌کنند؟ به نظرم وقتی کسی دوست نداره من بدونم در چه حاله بهتره منم به این خواسته احترام بذارم. من همیشه سعی کردم از اومدن‌ها استقبال کنم و رفتن‌ها رو هم بپذیرم...
به این بهونه می‌خوام یه خونه تکونی اساسی بکنم. معیارم برای حفظ دوستان تو این لینکدونی سکوت بیش از 27 روزه. به نظرم زندگی هیچ کس اون‌قدر خالی نیست که 27 روز هیچی ننویسه. پس اگر کسی تو این مدت چیزی ننوشته پیداست دلی به وبلاگش نداره، پس دلیلی نداره من به وبلاگش دل ببندم...
برای این عدد هم هیچ ملاکی ندارم الا دوست داشتن سه نه تا. نمی‌دونم چرا همیشه از ضرب سه نه تا خوشم می‌اومده. ضمنا کدوم قانون گفته همیشه باید 5 و 10 و 100 و شنبه و سر برج و اول مهر و شب عید ملاک باشند؟
ضمناتر این کارو طی چند روز آینده انجام می‌دم؛ شاید کسی دلش برام سوخت و محض خاطر منم که شده یه پست الکی نوشت تا 27 روز دیگه ببینه چی می‌شه...
ضمناترتر هر چند وقت یک بار این کارو انجام میدم تا کسی حاشیه امنیت نداشته باشه...
ضمناترترتر در این خونه به روی کسانی که بعدا از کرده خود نادم و پشیمان بشند و توبه نصوح کنند، با نوشتن یه پست کوچولو حتی، باز می‌شه.
...
مخلص تمام هست‌ها و چاکر تمام نیست‌ها هم هستیم دربست به تمام نقاط کشور...

 

 

 

+  -  93/04/04 -  15:37  -  کمشــ  | 

نازنینی رخ در نقاب مستوری نهان داشته، که خاطر حقیر را اقل تردیدی در صداقت و فتوتش خطور نکند، از سر لطف، انذار فرموده‌اند که فلانی! چنین ساده‌گویی و سهل‌نویسی، سهل‌اندیشان را سزات و زیبنده‌ی چون تو بلنداندیشی نیست. حیف این -به زعم او- در سفتن و مغز معانی غامض به آینه کلام آوردن نیست که به عوامی محرر گردانی و مردمان را از نازکی کلام محروم ‌داری؟ حیف چنین حکمت بلندی نیست که به چنین خامه‌ی سهلی بر حریر صفحه مضبوط گردانی؟ حیف نیست ادب طبع فروگذاشته و این کهن میراث سترگ این سرزمین به هیچ انگاشته و تقدس مکتوب رها کرده‌ای؟ حیف نیست تویی که در هر چاهی سری فرو برده و نقبی به نقایبش افزوده‌ای، نیم‌نگاهی به میراث ادب مکتوب این سرزمین نداشته و چراغی پرتوافکن صفحاتت فراچنگ نیاورده‌ای؟... حیف نیست...

ضمن تشکر از لطف اغراق‌آمیز و نصیحت دلسوزانه‌ت عرض می‌کنم که نه عزیز دل برادر، حیف نیست.
حیف اینه که در زمان خودمون زندگی نکنیم. حیف اینه که اجازه ندیم در درونمون زمان بگذره و با همون زمان تنظیمی اول خلقتمون زندگی کنیم. حیف اینه که از گذشته یه باغ زیبا و دل‌انگیز بسازیم و با خاطره‌ش تخدیر شیم. حیف اینه که فرزند زمان و شرایط خودمون نباشیم...
دوست من، من هم زمانی رو به تفحص در ادبیات غنی سرزمینم گذروندم و لذت‌ها بردم. و اتفاقا هنوز هم گاهی که لطیفه‌ای از لطایف زیبای میراث معنوی کشورم می‌بینم سرمست می‌شم.
دوست من، من هم بلدم به زبان پرتکلف عصر قاجار بنویسم (نمونه‌ش پاراگراف اول پست که بدون مراجعه به هیچ منبعی نوشتم) من هم می‌تونم یه حرف ساده رو تو هزار و یک زرق و برق کلامی بی‌فایده بپیچم و خواننده رو مرعوب نثر کنم، طوری که خیال کنه با یه آدم واقعا باسواد طرفه(چه قدر بده که هنوز تو این سرزمین خیلی‌ها سواد رو با کلام متکلف اشتباه می‌گیرند).
و دوست من، من هم می‌تونم به جای پرداختن به جان کلام، ظاهر کلام رو آرایش بدم تا معلم انشای صد سال پیش بگه به به چه نثری...
...
اما امروز قرن بیست و یکمه! زمان قاجار سپری شده و زبان اون زمان ضمن داشتن حرمت، دیگه منسوخه. دیگه خواننده -اگر دانا و معتمد به نفس باشه- مقهور پیچش‌ها و نرم و نازکی کلمه نمی‌شه. دیگه خواننده فرصت نداره چند صفحه زرق و برق‌ کلامی نشخوار کنه تا مختصری حرف دستگیرش بشه.
عصر عصر سرعت انتقاله، عصر اصل مطلبه، عصر تفکر خالصه بی هیچ افزودنی مجاز و غیرمجاز. چه فایده داره که برای گفتن یه حرف، سادگی رو کنار بذاریم و پیچیدگی به نثر بدیم؟ چه دلیلی داره خواننده رو درگیر یه سری کلمه و ترکیب دستمالی شده چند صد ساله کنیم؟ فکر می‌کنید اگر همین الآن فردوسی و حافظ و سعدی زنده بودند به همین زبانی حرف می‌زدند که تو کتاب‌هاشون هست؟ نه؛ به نظر من اگر متفکران و بزرگان تاریخ ادبیات و تفکر این سرزمین امروز کنار ما بودند قطعا سایت داشتند و تو هر پستشون به زبان امروز حرف می‌زدند و به خواننده از بالا نگاه نمی‌کردند....
...
و صد البته منظورم این نیست که کسی از این زرق و برق‌ها لذت نبره. آدم‌ها مختلفند و علایقشون هم متفاوت. و خوشبختانه مملکت ما هم پره از نوشته‌ها و کتاب‌هایی که زرق و برق ادبیشون چشم رو خیره می‌کنه. اما من کمش نه حوصله خوندن چنین متونی رو دارم و نه انتظار چنین حوصله‌ای از دوستانم. بنابراین خواهش می‌کنم اجازه بدید ته چاه خودم به زبونی که احساس می‌کنم ارتباط بهتری برقرار می‌کنه حرف بزنم. برای من اصل حرف از همه چیز مهم‌تره...

زت زیاد

 

 

+  -  93/03/27 -  22:50  -  کمشــ  | 

- پره پارسال نصم شربتمون مین جدوله رت!
- چونو پس!؟
- کسی شربتژه نخورت! از مین فلکیه تا دم بانک ملی پنجا یاقا شربتژون هادا!
- شی نیمه شعبان همینو، ادگو زیتر هاددین.
- ندگنو خا! مرده دژو من نذرم کرتی بخچه شی نیمه شعبان. ندگنو خا رویی تر راس کرمین.
- چی خا نی برا، امسال خومون راسه کرمین. دو رو قبل از نیمیه و دو رو جی بعدژ هادمین.
- قبیلو. شکرژ با من.
- اولیموژ جی با من. سعید جی بیداژان لیواناژ هادو.
- نون شکریژ جی یگ تیرونی آشنامونو اون هادو.
- فقط امسال دیگ مسر ندارمین. ته دیگه هل بیگنو، راسمون نکرتی...
- چی نی، از مین هیئته اتارامین...
...
...
من عاشق شربت‌های نیمه شعبانم. شربت‌‌هایی که سال‌های قبل شده بودند شربت پودری و حاضری اما کم کم دارند تبدیل می‌شند به شربت‌های اصیل: شربت آبلیمو، شربت زعفرون، شربت دونه شربتی، شربت گل، شربت سکنجبین...
لذت می‌برم از این‌که این‌طور مردم تو تب و تابند؛ خودشون تزیین می‌کنند، خودشون پول جمع می‌کنند، خودشون شربت و شیرینی می‌دند...
و امیدوارم کم کم خودشون هم لیوانای یه بار مصرفو جمع کنند و بفرستند تو چرخه بازیافت...
این‌طور که من دیدیم تزیینات کوچه‌ها و خیابونا هر سال بیشتر از پارسال می‌شه و هر سال که می‌گذره شور و حال کار بیشتر می‌شه. فکر می‌کنم همین‌طور پیش بریم شکوه نیمه شعبان به محرم برسه و حتی بیشتر از اون...
اینطور وقت‌ها احساس می‌کنم چیزی به اسم جامعه وجود داره و با شادی و نشاط مشغول زندگیه...

 

 

 

+  -  93/03/22 -  0:43  -  کمشــ  | 

احتمالا براتون پیش اومده که در موقعیتی قرار گرفتید که احساس کردید اون موقعیت رو قبلا دیدید. مثلا توی یه باغ نشستید و دارید چای می‌خورید و یه کلاغ روی درخت مقابل می‌شینه و غار غار می‌کنه و شما در یک آن احساس می‌کنید قبلا این صحنه رو با تمام جزییاتش دیدید.
برای من این موضوع بارها پیش اومده و تا قبل از این خیال می‌کردم نوعی رویای صادقه هست؛ خیال می‌کردم قبلا ذهنم موقعیت الآنم رو پیشگویی کرده...
اما مدتی پیش مطلبی در این باره خوندم و فهمیدم این موضوع نوعی اختلال ذهنیه.(هر چی می‌گردم منبع رو پیدا نمی‌کنم!) به این ترتیب که ذهن، حافظه کوتاه مدت رو با حافظه بلند مدت قاطی می‌کنه. یعنی اون موقعیت رو همون موقع که پیش اومده دیده اما خیال می‌کنه اون رو از قسمت خاطرات بلند مدت برداشته و در نتیجه فکر می‌کنیم اون صحنه متعلق به گذشته هست، در حالیکه اون موقعیت رو همون موقع که اتفاق افتاده دیدیم نه در گذشته...
اخیرا این موضوع کمتر برام پیش میاد. شاید دیگه پیر شدم و ذهنم کلا داره تعطیل می‌شه اما خیلی شنیدم که از این موضوع نتایج ماورایی گرفته می‌شه. در واقع طبق رسم تاریخی انسان، وقتی پدیده‌ای رو نمی‌شناسیم اون رو به ماورا نسبت می‌دیم و از اون به عنوان دلیلی برای اثبات عقایدمون استفاده می‌کنیم...
به نظر من نباید اعتقادات رو به چیزهایی گره بزنیم که محکم نیستند تا با فرو ریختن اون‌ها اعتقادات هم زیر سوال بره؛ اعتقادات رو باید بر پایه‌هایی محکم استوار کنیم...

 

 

 

+  -  93/03/15 -  18:53  -  کمشــ  | 

مطالب قدیمی‌تر