ــــــــــــــــــــــــــکـُـمِـشــــــ

به نظر من می‌شه کار سفارشی خوب هم انجام داد. اینم نمونه‌ش. من که خیلی لذت می‌برم از دیدنش. صدای لطیف اخشابی، کلمات عجیب و غریب معلم رو به بند یه موسیقی پرابهت کشیده و با تصاویری به‌جا، می‌ریزه توی چشم و گوش آدمی....

بعد از مدت‌ها سکوت موسیقایی، کم کم دارم دوباره به موسیقی احساس نزدیکی می‌کنم...


شنیدم روح آریایی، شبکه‌های اجتماعی رو مسحور خودش کرده و اگه دیر بجنبیم دیری نمی‌پایه که نسل و نژاد عرب از روی زمین پاکسازی می‌شه. اگه وایبر دم دستتون هست این لینکو بفرستید تو گرو‌ه‌ها تا این طفلیای ملخ خور منقرض نشند. گناه دارند به خدا. آیا رضایت به انقراض یک قوم از آریاییت به دور نیست؟

 

 

 

+  -  ۹۴/۰۲/۱۴ -  14  -  کمشــ  | 

نمی‌دونم چرا بعضیا تو بعضی چیزا کودنی می‌کنند؟ 

15 ساله همدیگه رو ندیدیم اما آن چنان خودمونی می‌شه که آدم تعجب درمیاره از شاخ... چه‌طور تونستی بعد از 15 سال این‌قدر زود خودمونی شی؟ حالا خودمونی شدن رو یه کاریش می‌کنم؛ چه‌طور تونستی تصور کنی من همون آدم سابقم؟ یعنی چند درصد هم احتمال ندادی من قدری عوض شده باشم؟ همین درختی که بهش تکیه دادی با 15 سال پیشش فرقی نکرده که انتظار داری منم همون آدم سابق باشم!؟ خود تو همون آدم سابقی؟ 

 

 

پ.ن: هر چی زمان می‌گذره و بیشتر براندازش می‌کنم می‌بینم هیچ تفاوتی با 15 سال پیش نکرده. فکر کنم باید بهش حق بدم؛ قیاس با نفس کرده. بعضیا چه استعدادی دارند تو ثبوت. تو تکون نخوردن از جایگاه فکریشون... 

 

 

 

 

+  -  ۹۴/۰۲/۰۶ -  13  -  کمشــ  | 

حتما تا الآن متوجه شدید که تو وبلاگستان خونسار یه اتفاق جدید افتاده...
متوجه نشدید؟
متوجه شدید ولی فکر نمی‌کردید جدید باشه؟
متوجه شدید ولی فکر نمی‌کردید اتفاق محسوب بشه؟
چه می‌دونم والا... من که فکر می‌کنم اتفاقه و جدید هم هست. البته در این زمینه تعریف هر فرد از اتفاق و جدید هم می‌تونه موثر باشه و من با این فرض که در این زمینه اتفاق‌نظر هرمنوتیکی داریم ادامه می‌دم. نیازی به توضیح نیست که این اتفاقی که تو اتفاق‌نظر گفتم با هیچ هرمنوتیکی به اون اتفاق اول نمی‌چسبه ولی برای جلوگیری از اطاله کلام به جزییاتش نمی‌پردازم....
ول کنم این حرفا رو برم سر اصل مطلب؟ خب می‌رم چرا هل می‌دید؟ اعصاب نداریدا! یه مشاوره برید. این‌طور کم‌طاقت بودن اصلا زیبنده شما نیست...
...
خلاصه این اتفاق جدید اینه که دو دوست جدید به جمع ما اضافه شدند که در دو چیز مشترکند:
ریشه خونساری داشتن و در خونسار به دنیا نیامدندگی. از این به بعد برای جلوگیری از اطاله کلام این دو دوست رو دوست شماره یک و دوست شماره دو می‌نامیم.(دوست شماره یک خوانسارنامه خودمونه ولی چون وبلاگش تو بیانه و بیان هم با بلاگفا مشکل داره نمی‌شه این‌جا لینکش کرد. خودتون پیدا کنید سبزی فروش را.)
این دو دوست در چیزهای دیگر هم مشترکند، مثلا در خوشحالی بیکران از داشتن ریشه خونساری و خب همان‌گونه که مبرهن است این برای من تازگی نداره و یقین واثق دارم تقریبا تمام ابناء بشر چنین آرزویی دارند. بالاخره ریشه خونساری داشتن چیز الکی‌ای نیست و حتی می‌تونه بسیار هم غیرالکی باشه. من خودم روزانه ده‌ها درخواست سیتیزن‌شیپی از اقصی نقاط دنیا دریافت می‌کنم که با این که نمی‌تونه آدم رو صاحب ریشه‌ی خونساری کنه ولی چون میسر نیست اون‌ها را کام ما، دوست دارند عشقبازی بکنند با نام ما....
خلاصه خلاصه کنم. به فکرم رسیده برای این دو دوست و سایر ابنای بشر شرایطی تدوین کنیم برای اعطای تابعیت. و بدین منظور یه تشکیلات فدرال درست کنیم و تبادل سفیر و کنسول و رایزن فرهنگی و غیر فرهنگی و....
خب مبرهنا پیداست که این کارا زمان‌بره و نیاز به تشکیل مجلس موسسان و تصویب اون‌ها و تشکیل فرمانداری‌ها و یحتمل تصویب در صحن عمومی سازمان ملل و غیره و ذالک داره و اگر بخوایم همه این مراحل رو طی کنیم و به تابعیت این دو دوست بپردازیم ممکنه خسته بشند و عطامون رو به لقامون بخشیده، برگردند به همون بی‌وطنی خودشون که به نظر من این اصلا زیبنده ما نیست و ممکنه ما رو در مجامع جهانی ملیتی ناسیونالیست و احیانا راسیست و مخالف حقوق بشر بنمایونه و این اصلا زیبنده ما نیست. اِ مثل اینکه این اصلا زیبنده ما نیست رو دو بار گفتم. عیب نداره، دیدم می‌طلبه...
من پیشنهاد می‌کنم به مناسبت بیستم اردی‌بهشت، روز خونسار، و نیز به افتخار اولین‌ها بودن، کار این دوستان رو زودتر راه بندازیم. البته می‌دونم کلمه اولین‌ها یه کلمه متناقض‌نما و حتی متناقضه. اولین همیشه یکیه. یعنی نفر اول(در این فقره خونسارنامه) و ما هیج وقت چندتا نفر اول نداریم اما باز هم برای این‌که هرمنوتیک زبان ما رو از اهداف عالیمون در اصلاح ساختار نژادی دنیا باز نداره از بحثش درمی‌گذرم.
عرض می‌کردم کار این دوستان رو خارج از سیستم راه بندازیم. اصلا فرض کنیم لاتاری برنده شدند. اگر همتون موافقید فقط یه نسخه از دی ان ای والد یا والدین خونساریشون و تصویر فیش واریز حق عضویت رو به مدت یک سال تو صفحه اول وبلاگشون به عنوان پست ثابت بذارند و تا یک سال به صورت آزمایشی و بعد از اون در صورت رعایت تمامی مفاد مرامنامه سیتیزن‌شیپی خونسار(به جواد می‌گم از جان یه نسخه مرامنامه خودشونو برامون بگیره، سه برابر سخت‌ترش می‌کنیم که هر کی هر کی نشه) در اون یکسال، به صورت دائم تابعیت درجه دو شهرمون رو بهشون اعطا کنیم. و البته برای جلوگیری از اتصاف به چیزهایی که زیبنده ما نیست، مثل درجه بندی شهروندان و غیره، در صورت سرمایه‌گذاری بیش از نیم میلیارد پوند، بهشون تابعیت درجه یک اعطا کنیم.
...
اگه موافقید صلوات بلند ختم کنید.

 

 

 

+  -  ۹۴/۰۱/۲۷ -  20  -  کمشــ  | 

روز مادر امسال هم گذشت. مبارک تمام مادران...
فقط یک سوال برای من باقیه: چرا مادران فقط تقدیس می‌شند؟
آیا مادر بد نداریم؟ مادری که مادر شوهر رو مزاحم خودش بدونه و اذیتش کنه، مادری که به عروسش حسادت کنه و اذیتش کنه، مادری که به دخترش حسادت کنه، مادری که با جاریش دربیفته، مادری که با زن داداشش بد رفتاری کنه، مادری که از همسر و یا فرزندانش انتظارات نامعقول داشته باشه و اون‌ها رو تحت فشار قرار بده،
و مهمتر از همه مادری که بدون اطلاع از روش تربیت جسمی و روحی فرزند، مادر بشه و به دلیل همین ناآگاهی، ضربات جبران‌ناپذیری به فرزندش وارد کنه...
...
باید به یه حقیقت هولناک اشاره کنم. متاسفانه مادرانی که من توی جامعه دیدم اغلب مادرانی بودند که دست کم یکی از رفتارهای بدی رو که گفتم داشتند. به نظرم یکی از دلایل تقدیس زن در مقام مادر جبران حقوقیه که در جامعه مردسالار از اون سلب شده و همین باعث شده چشم‌هامون رو به واقعیت‌های جامعه در مورد زن/مادر ببندیم و بگیم ولشون کن به چارتا کادو دلخوش باشند... حوصله داری باشون بحث کنیا... اینا همینند که هستند... عوض بشو نیستند...
به نظر من نقد نکردن زن/مادر باعث جمود و رکود اون و در نتیجه فرو رفتن بیشتر در جامعه مردسالار میشه. بهترین هدیه به مادر نقد اونه تا نسبت به وظایف و در نتیجه حقوقش آگاه‌تر بشه تا زندگی بهتری داشته باشه و در نتیجه به اطرافیانش کمک کنه برای بهتر زندگی کردن.

 

 

 

+  -  ۹۴/۰۱/۲۲ -  9  -  کمشــ  | 

پ.ن: مطلبی هست که خیلی وقته می‌خوام درباره‌ش بنویسم اما تنبلی به بهونه مشغله اجازه نمی‌داد. البته الآن هم اون تنبلی و اون مشغله وجود داره و احتمالا نتونم اون‌طور که باید موضوع رو بیان کنم اما چون درنگ‌نامه و خوانسار‌نامه به اون پرداختند، احساس می‌کنم وقت پرداختن بهش الآنه. (متاسفانه بلاگفا اجازه نمی‌ده لینکشون رو بذارم.) 

  

بعضی از عبارات هستند که به دلیل زیبایی ظاهری تبدیل به اصل غیرقابل تشکیک می‌شند. طوری که کسی جرات نمی‌کنه در اصلشون تردید کنه و کسانی هم اون رو آیه‌ی نازله فرض می‌کنند و بهش ایمان قلبی پیدا می‌کنند. حفظ منابع طبیعی یکی از این عباراته.
یادمه برای احداث بزرگراه زین‌الدین اتفاق جالبی افتاد. شهرداری برای عبور بزرگراه از پارک جنگلی، تعداد زیادی درخت رو قطع کرد و صدای طرفداران محیط زیست رو درآورد. عکس‌های دلخراش درختان به خاک و خون کشیده شده، خبر از دشمنی خونخوار و قدار می‌داد که کمر به انهدام ریه‌های شهر بسته و کسی لحظه‌ای بر خود روا نمی‌داشت تردید در محکومیت این عمل فجیع رو...
این که تعداد این درخت‌ها چه قدر بود و نسبتش با کل پارک جنگلی و کل فضای سبز تهران چه قدر، و دلایل شهرداری برای این عمل و همین‌طور تعهد شهرداری برای کاشتن جند برابر اون درختان در نقاط دیگه چی بود، طرفداران محیط زیست رو قانع نمی‌کرد. اون‌ها حرفشون یک کلام بود: محکوم باید گردد.
من کنجکاو موضوع شدم و کمی در این زمینه پرس و جو کردم. دیدم یکی از پاسخ‌های کارشناسان شهرداری این بود: با احداث این بزرگراه ترافیک کم شده و رفت و آمد ماشین‌ها تسهیل میشه و در نتیجه میزان دود تولیدی کاهش پیدا می‌کنه. در واقع ما به جای اینکه درخت رو حفظ کنیم تا اثر اون دود رو از بین ببره خود اون دود رو از بین می‌بریم.
من نمی‌دونم اون توجیه در عمل هم صحت داشت یا نه و آیا شهرداری به قولش مبنی بر کاشتن چند برابر درختان قطع شده عمل کرد یا نه اما این استدلال، استدلال درستی به نظرم رسید. این استدلال هدف محور بود. می‌گفت ببینیم هدف ما از داشتن درخت چیه و آیا نمی‌شه از راهی دیگه به اون هدف رسید؟
در واقع این استدلال می‌گفت درخت موجود مقدسی نیست. منابع طبیعی تقدس ذاتی ندارند. اهمیت اون‌ها از جهت خدمتیه که به زیست زمین می‌کنند. پس اگر این خدمت از راه دیگری بهتر انجام می‌شه _ ولو به قیمت جان چند درخت_ آیا معقول نیست اون راه رو انتخاب کنیم؟
...
خب کارشناسان بین‌المللی منابع طبیعی هم در این زمینه بیکار ننشستند و خیلی زودتر از من پیشنهاد دادند به جای عبارت ظاهرا صحیح "حفظ منابع طبیعی" بگیم "مدیریت منابع طبیعی". مدیریت منابع طبیعی به ما می‌گه منابع طبیعی باید برای رفع نیازهای زمین مدیریت بشند و این مدیریت می‌تونه شامل قطع درخت در جایی و کاشتن اون در جایی دیگر بشه. پس دیگه نیازی نیست تا دیدیم تنه درختی بر زمین افتاده، آه و افسوس سر بدیم و تصور کنیم چیزی به خفه شدن تمام موجودات زمین باقی نمونده.
ممکنه به جهت اقتضائات محلی و یا نیازهای مهم، لازم باشه چند درخت قطع بشند و یا مسیر نهری عوض بشه و یا باغی تغییر کاربری پیدا کنه. نباید با شعار حفظ منابع طبیعی به جنگ توسعه متوازن رفت. تو توسعه متوازن لازمه هر چیز در جای خودش قرار بگیره و هیچ چیز نباید فدای چیز دیگری بشه.
به نظر من فضای سبز خونسار نیاز به مطالعه و مدیریت داره. تو قسمت‌هایی از شهر با تراکم و در جاهایی با کمبود فضای سبز مواجهیم. مثلا من شنیدم شهرداری فضای سبز شهرک اندیشه رو، صرفا برای کسب درآمد، تغییرکاربری داده که این اشتباهی بزرگه. کاش اون فضای سبز رو حفظ میکرد و برای به دست آوردن اون پول، قسمتی از باغ‌های چارباغ و پایتخت و صحرا رو تغییر کاربری می‌داد. در اون صورت از تراکم زیادی مناطق ذکر شده کاسته می‌شد و اندیشه هم فضای سبز داشت.
یا جایی که لازمه معبری احداث یا تعریض بشه و صاحب باغ همکاری نمی‌کنه لازمه با تغییر کاربری به صاحب باغ امتیاز داده بشه و در عوض اون مبلغی دریافت و صرف درخت‌کاری در مناطق کم‌درخت بشه. مثلا دیدید تو شهرک مسکن مهر یه دونه گیاه ده سانتی هم دیده نمیشه؟ آیا این مردم نیاز به فضای سبز ندارند؟ آیا لازم نیست برای انسان‌هایی که ساکن شهرک اندیشه یا مسکن مهرند دلی بسوزونیم؟ ارزش اونها کمتر از درختان چارباغ و صحراست؟
خواهش من اینه که حساسیتمون رو حفظ کنیم اما جهتش رو تغییر بدیم. لازمه مسئولان امر رو در مورد پول‌هایی که بابت تغییر کابری گرفتند مورد سوال قرار بدیم و بپرسیم اونها رو صرف چه اموری کردند؟ لازمه از اونها دلایل تغییر کاربری و یا قطع درختان رو بخوایم و اگر توجیهشون علمی بود بپذیریم. در یک کلام بهتره به جای تاکید بر حفظ منابع طبیعی بر مدیریت منابع طبیعی تمرکز کنیم.
ضمنا من هم میدونم تو جهان سوم کافیه یه روزنه کوچیک باز بشه تا آش رو با جاش از اون رد کنند اما آیا باید همیشه تو همین وضعیت بمونیم؟ آیا قرار نیست حساسیت‌هامون رو برای ارتقای سطح مدیریت و پاسخگویی به کار بگیریم؟ بر همین اساس روشنه که این پست در مخالفت با دوستم ایمان نیست. اتفاقا سوال ایشون کاملا به جاست. مسئولین باید توضیح بدند آیا اون کار قانونیه یا نه؟ و اگر هست دلایلشون رو بیان کنند. و اگر دلایلشون علمی بود ما هم می‌پذیریم و به عملکردهای دیگرشون نگاه می‌کنیم.

 

 

 

+  -  ۹۴/۰۱/۱۷ -  23  -  کمشــ  | 

برگشتیم به افق مام میهن. رفته بودیم خارج. خارج از خونسار.
دوست ندارم تو پیک برم و تو پیک بیام. همین وسط مسطا خیلی بهتره. اصلا سفرهای عید یه جورایی اجباره و رعایت پیک و غیرپیکش هم برای دلخوشیه...
سفرهای عید شلوغه. انگار همه وظیفه دارند تو این ایام سفر کنند و به طور کاملا جدی مشغول این انجام وظیفه هستد. اما من دوست دارم تو آرامش سفر کنم. تو روزای غیرتعطیل. تو شرایط عادی. وقتی که زندگی جریان عادی خودشو می‌گذرونه...
دوست ندارم مردم رو تو شرایط سفر ببینم. از هم‌سفرها گرفته تا بقال و چغال و رستورانچی و...
آدما تو این شرایط معمولا کمتر قابل تحملند. یا زیادی خودشون هستند و رعایت‌هاشون کم میشه یا زیادی خودشون نیستند و فیلم بازی می‌کنند...
با لبخند‌های تصنعی مهمان‌پذیرانه میونه‌ای ندارم. دوست دارم طرف صحبتم شخصیت خودش رو برای چار قرون که قراره از من نصیبش بشه کوچیک نکنه. آدمای ضعیف اذیتم می‌کنند...
تو سفرهای عید جامعه ملتهب سفره و برنامه‌ریزی عادیش مختل میشه و به تبعش آدم‌ها هم کمتر عادی هستند...
...
باری سفر ما از اینجا آغاز و به اینجا هم ختم شد. و این اینجا دقیقا همین جایی است که الآن نشسته‌ایم. مقابل مونیتور و پشت به پشتی صندلی... و تو چه دانی که اینجا چیست؟ اینجا آغاز و پایان همه‌ی دنیاست...
یاد درختی تنومند توی جنگل افتادم که یه دست به تنه قطورش کشیدم و بهش گفتم خسته نشدی این همه عمر این‌جا ایستادی؟ اونم یه نگاه سفیه اندر عاقلی بهم کرد و گفت:"چرا تا حالا به فکر خودم نرسیده بود؟" و ریشه‌هاش رو از زمین درآورد و دوان دوان تو افق محو شد....

 

 

 

+  -  ۹۴/۰۱/۱۲ -  11  -  کمشــ  | 

سال 93 تموم شد. تو این سال هم مشکلاتی داشتم و موفقیت‌هایی...
مهمترین موفقیتم نزدیکتر شدن به ایده‌آل دیدگاهی بود. احساس می‌کنم دنیای شخصیم از حالت محو دراومده و کم کم برام شفاف می‌شه...
امسال هم تمرین کردم مشکلات کمتر اذیتم کنند. و چون احساس کردم این تمرین برام آسون‌تر از سال قبل بود بنابراین پیداست توش پیشرفت کردم...
تو این سال به آرامشی بیش از سال‌های قبل رسیدم. دنیا برام علی‌السویه‌تر شد. عمق غم‌هام کمتر شد و همین‌طور عمق شادی‌هام. پیداست پیرتر شدم....
به علمم اضافه شد، هر چند اندک. به ثبات شخصیتی و دیدگاهیم اضافه شد. و البته این یکی کمی می‌ترسوندم؛ نکنه این ثبات، داداش جمود باشه؟ همین الآن یه ضربدر روی دستم می‌کشم تا پاک یادم نره...
سعی کردم نق‌هام رو کمتر کنم تا تو 94 دیگه نقی نزنم اما تو شنیدن چسناله و زنجموره تفاوتی نکردم. انگار بیشتر مردم عادت کردند همش بنالند و نق بزنند. و خب در این زمینه کاری از دستم برنمیاد الا پهن‌تر کردن دنده خودم و باز کردن گوش دیگر جهت خروج اصوات...
آرامش مالیم کمتر از سال قبل بود اما مهم نیست؛ تلاش می‌کنم سال آینده جبران بشه.
برای کمک به جامعه و اطرافیانم تلاش‌هایی کردم که البته بعید می‌دونم نتیجه قابل توجهی داشته بوده باشه. تجربه در گوشم فرمود مردم خیلی به ما گوش نمی‌دند و بیشتر به دنبال بیان خود هستند. و این خود هم تحت تاثیر بسیاری از عوامله که ما نمی‌تونیم تاثیر چندانی روش داشته باشیم... پس سعی می‌کنم زین پس بیشتر سکوت کنم. شایدم تلاش کنم تحملم بره بالاتر برای بیشتر شنیدنشون.
در این سال هم با آدم‌هایی از سطوح پایین اجتماعی برخورد کردم که اصلا بهشون نمی‌اومد این‌قدر جالب توجه باشند و همین‌طور با آدم‌هایی از سطوح بالا که اصلا بهشون نمی‌اومد این‌قدر ضایع توجه باشند. و بر قدرت این آموزه‌ی هر سالم افزودند که حقیقتا پول و مدرک و کت شلوار و مسئولیت و سایر اعتباریات مرسوم، مناط‌های خوبی برای سنجش آدما نیستند... حتی دارم به این فکر می‌کنم که چه نیازی به سنجش آدما...
...
رفتن داش عسدالله هم ناراحتم کرد اما اینکه از مرگ هراسی نداشت و به آرزوش رسید ناراحتیم رو کم می‌کنه.
...
مجموعا سال 93 برای من سال خوبی بود. تو 94 هم انتظار بیشتری ندارم...

باقی بقای عمر دوستان و عید مبارکی و این حرفا...

 

 

 

+  -  ۹۳/۱۲/۲۹ -  23  -  کمشــ  | 

مطالب قدیمی‌تر