خب احساس کردم در این برهه‌ی حساس تاریخی هیچ چاره‌ای وجود نداره الا تعویض قالب. به نظرم در این پیچ تاریخی و این نقطه عطف بزنگاه، به هیچ وجه نمی‌شه کمش رو با قالب قبلی قالب کرد و موکدا لازمه یه قالب جدید جایگزین بشه. و خب نیازی به توضیح نیست که من معمولا در رسیدن به تصمیم هی دست دست می‌کنم و دیر قانع می‌شم اما وقتی شدم، دیگه لحظه‌ای غفلت رو جایز نمی‌دونم و تصمیم رو سریعا به انجام می‌رسونم.
قالب جدید تقدیم دوستان عزیزم. امیدوارم شما هم مثل من لباس یکپارچه سپید دوست داشته باشید....
البته یه وصله ناجور هم روش زدم که به خودم یادآوری کنم:
منم من وصله ناجور خلقت
سنگ تیپا خورده‌ی رنجور
...
نه بابا رنجور کجا بود دیدم وزن می‌طلبه گفتم، والا بنده وصله ناجور حقیری بیش نیستم در پیشگاه ملت بزرگ ایران....

 

 

 

+  ۹۴/۰۴/۱۴  کمشــ |

علیرضا شیرازی رو تصور می‌کنم که با وانت می‌ره میدون دو تا کارگر سوار می‌کنه و می‌بره سر وقت سرورها. بهشون می‌گه هاردها رو از طبقه سوم ببرند پایین بچینند تو وانت. یکی از کارگرا می‌گه اینا چی هستند؟ علیرضا با خودش می‌گه تا بیام توضیح بدم هارد چیه، شب شده. بهش می‌گه هیچی فرض کن آجرند، مرتب بچینشون تو وانت. و خودش میره یه کله پاچه بزنه به بدن....
کارگرها چند بار که بالا و پایین می‌رند خسته می‌شند و فکر می‌کنند چه کاریه این همه پله رو بالا و پایین بریم برای پنجاه تومن؟ اصلا کجا برای یه آجر بی‌مقدار این‌قدر بالا و پایین می‌ریم؟... و تصمیم می‌گیرند از همون بالا آجرها رو پرت کنند تو کوچه و بیاند پایین مرتب بچینند توی وانت....
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه‌ش نرسید.
...
نصفه نیمه بود؟ معلوم نشد چی شد؟ نه بابا پایان‌باز بود؛ اوپن اند...کنی....

البته اندش همچین اوپن اوپن هم نبود؛ پایانش همین الآن مقابلتونه... یک سال مطلب پرید. کلی نظر نابود شد. لینکدونی پکید. پیوندهای روزانه سگ‌خور شد.... که البته خود همین می‌تونه کنایتی به دنیای فانی باشه و حتی حرف‌های معناگرایانه از توش دربیاد...
...
بی‌خیال... حالا مگه چه مشعشعاتی از خودمون صادر کرده بودیم که ناراحت بشیم از نابود شدنش... فرض می‌کنیم یه سال زبون به کام گرفته بودیم. حرف‌ها هم که همچین نو و بی‌نظیر نبود. کلا اونقدری حرف نو تو دنیا نمونده که سهم ما از اونها قابل توجه باشه... یه مشت حرف تکراری بود که به زبون ما بیان شده بود و بازم به ذهنمون میاد و بازم می‌گیمشون؛ گیرم تاریخ درج مطلب یه کم جابه جا می‌شه....

عصری یه خربزه خریدم گذاشتم تو یخچال. فکر کنم دیگه خنک شده. پاشم قاچ کنم با همسر و فرزندان‌ بزنیم به بدن کیف کنیم. بفرمایید خربزه....

 

پ.ن:

1- من تو ریدرم تمام مطالب قبلی خودم و دوستان رو دارم. اگر بلاگفا نتونست پست‌های از بین رفته رو برگردونه احتمالا مطالب خودم رو مجددا پست کنم. اگر هم دوستی نوشته‌های وبلاگش رو نداره و لازمشون داره می‌تونم بهش بدم.

2 - دوستان جدید از لینکدونی حذف شدند. اون‌هایی که هستند لطف کنند آدرسشون رو بدند مجددا لینک شند.

 

 

 

+  ۹۴/۰۴/۱۰  کمشــ |

آهای...

کسی صدای منو می‌شنوه؟

کسی زنده مونده؟

 

 

+  ۹۴/۰۴/۰۶  کمشــ |

به نظر من می‌شه کار سفارشی خوب هم انجام داد. اینم نمونه‌ش. من که خیلی لذت می‌برم از دیدنش. صدای لطیف اخشابی، کلمات عجیب و غریب معلم رو به بند یه موسیقی پرابهت کشیده و با تصاویری به‌جا، می‌ریزه توی چشم و گوش آدمی....

بعد از مدت‌ها سکوت موسیقایی، کم کم دارم دوباره به موسیقی احساس نزدیکی می‌کنم...


شنیدم روح آریایی، شبکه‌های اجتماعی رو مسحور خودش کرده و اگه دیر بجنبیم دیری نمی‌پایه که نسل و نژاد عرب از روی زمین پاکسازی می‌شه. اگه وایبر دم دستتون هست این لینکو بفرستید تو گرو‌ه‌ها تا این طفلیای ملخ خور منقرض نشند. گناه دارند به خدا. آیا رضایت به انقراض یک قوم از آریاییت به دور نیست؟

 

 

 

+  ۹۴/۰۲/۱۴  کمشــ |

نمی‌دونم چرا بعضیا تو بعضی چیزا کودنی می‌کنند؟ 

15 ساله همدیگه رو ندیدیم اما آن چنان خودمونی می‌شه که آدم تعجب درمیاره از شاخ... چه‌طور تونستی بعد از 15 سال این‌قدر زود خودمونی شی؟ حالا خودمونی شدن رو یه کاریش می‌کنم؛ چه‌طور تونستی تصور کنی من همون آدم سابقم؟ یعنی چند درصد هم احتمال ندادی من قدری عوض شده باشم؟ همین درختی که بهش تکیه دادی با 15 سال پیشش فرقی نکرده که انتظار داری منم همون آدم سابق باشم!؟ خود تو همون آدم سابقی؟ 

 

 

پ.ن: هر چی زمان می‌گذره و بیشتر براندازش می‌کنم می‌بینم هیچ تفاوتی با 15 سال پیش نکرده. فکر کنم باید بهش حق بدم؛ قیاس با نفس کرده. بعضیا چه استعدادی دارند تو ثبوت. تو تکون نخوردن از جایگاه فکریشون... 

 

 

 

 

+  ۹۴/۰۲/۰۶  کمشــ |

حتما تا الآن متوجه شدید که تو وبلاگستان خونسار یه اتفاق جدید افتاده...
متوجه نشدید؟
متوجه شدید ولی فکر نمی‌کردید جدید باشه؟
متوجه شدید ولی فکر نمی‌کردید اتفاق محسوب بشه؟
چه می‌دونم والا... من که فکر می‌کنم اتفاقه و جدید هم هست. البته در این زمینه تعریف هر فرد از اتفاق و جدید هم می‌تونه موثر باشه و من با این فرض که در این زمینه اتفاق‌نظر هرمنوتیکی داریم ادامه می‌دم. نیازی به توضیح نیست که این اتفاقی که تو اتفاق‌نظر گفتم با هیچ هرمنوتیکی به اون اتفاق اول نمی‌چسبه ولی برای جلوگیری از اطاله کلام به جزییاتش نمی‌پردازم....
ول کنم این حرفا رو برم سر اصل مطلب؟ خب می‌رم چرا هل می‌دید؟ اعصاب نداریدا! یه مشاوره برید. این‌طور کم‌طاقت بودن اصلا زیبنده شما نیست...
...
خلاصه این اتفاق جدید اینه که دو دوست جدید به جمع ما اضافه شدند که در دو چیز مشترکند:
ریشه خونساری داشتن و در خونسار به دنیا نیامدندگی. از این به بعد برای جلوگیری از اطاله کلام این دو دوست رو دوست شماره یک و دوست شماره دو می‌نامیم.(دوست شماره یک خوانسارنامه خودمونه ولی چون وبلاگش تو بیانه و بیان هم با بلاگفا مشکل داره نمی‌شه این‌جا لینکش کرد. خودتون پیدا کنید سبزی فروش را.)
این دو دوست در چیزهای دیگر هم مشترکند، مثلا در خوشحالی بیکران از داشتن ریشه خونساری و خب همان‌گونه که مبرهن است این برای من تازگی نداره و یقین واثق دارم تقریبا تمام ابناء بشر چنین آرزویی دارند. بالاخره ریشه خونساری داشتن چیز الکی‌ای نیست و حتی می‌تونه بسیار هم غیرالکی باشه. من خودم روزانه ده‌ها درخواست سیتیزن‌شیپی از اقصی نقاط دنیا دریافت می‌کنم که با این که نمی‌تونه آدم رو صاحب ریشه‌ی خونساری کنه ولی چون میسر نیست اون‌ها را کام ما، دوست دارند عشقبازی بکنند با نام ما....
خلاصه خلاصه کنم. به فکرم رسیده برای این دو دوست و سایر ابنای بشر شرایطی تدوین کنیم برای اعطای تابعیت. و بدین منظور یه تشکیلات فدرال درست کنیم و تبادل سفیر و کنسول و رایزن فرهنگی و غیر فرهنگی و....
خب مبرهنا پیداست که این کارا زمان‌بره و نیاز به تشکیل مجلس موسسان و تصویب اون‌ها و تشکیل فرمانداری‌ها و یحتمل تصویب در صحن عمومی سازمان ملل و غیره و ذالک داره و اگر بخوایم همه این مراحل رو طی کنیم و به تابعیت این دو دوست بپردازیم ممکنه خسته بشند و عطامون رو به لقامون بخشیده، برگردند به همون بی‌وطنی خودشون که به نظر من این اصلا زیبنده ما نیست و ممکنه ما رو در مجامع جهانی ملیتی ناسیونالیست و احیانا راسیست و مخالف حقوق بشر بنمایونه و این اصلا زیبنده ما نیست. اِ مثل اینکه این اصلا زیبنده ما نیست رو دو بار گفتم. عیب نداره، دیدم می‌طلبه...
من پیشنهاد می‌کنم به مناسبت بیستم اردی‌بهشت، روز خونسار، و نیز به افتخار اولین‌ها بودن، کار این دوستان رو زودتر راه بندازیم. البته می‌دونم کلمه اولین‌ها یه کلمه متناقض‌نما و حتی متناقضه. اولین همیشه یکیه. یعنی نفر اول(در این فقره خونسارنامه) و ما هیج وقت چندتا نفر اول نداریم اما باز هم برای این‌که هرمنوتیک زبان ما رو از اهداف عالیمون در اصلاح ساختار نژادی دنیا باز نداره از بحثش درمی‌گذرم.
عرض می‌کردم کار این دوستان رو خارج از سیستم راه بندازیم. اصلا فرض کنیم لاتاری برنده شدند. اگر همتون موافقید فقط یه نسخه از دی ان ای والد یا والدین خونساریشون و تصویر فیش واریز حق عضویت رو به مدت یک سال تو صفحه اول وبلاگشون به عنوان پست ثابت بذارند و تا یک سال به صورت آزمایشی و بعد از اون در صورت رعایت تمامی مفاد مرامنامه سیتیزن‌شیپی خونسار(به جواد می‌گم از جان یه نسخه مرامنامه خودشونو برامون بگیره، سه برابر سخت‌ترش می‌کنیم که هر کی هر کی نشه) در اون یکسال، به صورت دائم تابعیت درجه دو شهرمون رو بهشون اعطا کنیم. و البته برای جلوگیری از اتصاف به چیزهایی که زیبنده ما نیست، مثل درجه بندی شهروندان و غیره، در صورت سرمایه‌گذاری بیش از نیم میلیارد پوند، بهشون تابعیت درجه یک اعطا کنیم.
...
اگه موافقید صلوات بلند ختم کنید.

 

 

 

+  ۹۴/۰۱/۲۷  کمشــ |

روز مادر امسال هم گذشت. مبارک تمام مادران...
فقط یک سوال برای من باقیه: چرا مادران فقط تقدیس می‌شند؟
آیا مادر بد نداریم؟ مادری که مادر شوهر رو مزاحم خودش بدونه و اذیتش کنه، مادری که به عروسش حسادت کنه و اذیتش کنه، مادری که به دخترش حسادت کنه، مادری که با جاریش دربیفته، مادری که با زن داداشش بد رفتاری کنه، مادری که از همسر و یا فرزندانش انتظارات نامعقول داشته باشه و اون‌ها رو تحت فشار قرار بده،
و مهمتر از همه مادری که بدون اطلاع از روش تربیت جسمی و روحی فرزند، مادر بشه و به دلیل همین ناآگاهی، ضربات جبران‌ناپذیری به فرزندش وارد کنه...
...
باید به یه حقیقت هولناک اشاره کنم. متاسفانه مادرانی که من توی جامعه دیدم اغلب مادرانی بودند که دست کم یکی از رفتارهای بدی رو که گفتم داشتند. به نظرم یکی از دلایل تقدیس زن در مقام مادر جبران حقوقیه که در جامعه مردسالار از اون سلب شده و همین باعث شده چشم‌هامون رو به واقعیت‌های جامعه در مورد زن/مادر ببندیم و بگیم ولشون کن به چارتا کادو دلخوش باشند... حوصله داری باشون بحث کنیا... اینا همینند که هستند... عوض بشو نیستند...
به نظر من نقد نکردن زن/مادر باعث جمود و رکود اون و در نتیجه فرو رفتن بیشتر در جامعه مردسالار میشه. بهترین هدیه به مادر نقد اونه تا نسبت به وظایف و در نتیجه حقوقش آگاه‌تر بشه تا زندگی بهتری داشته باشه و در نتیجه به اطرافیانش کمک کنه برای بهتر زندگی کردن.

 

 

 

+  ۹۴/۰۱/۲۲  کمشــ |